تبليغاتX
عشق ستاره های تنها

عشق ستاره های تنها

تنهـــــــایی ام را باکسی قسمت نمیکنم...یک بار قسمت کردم،چندین برابرشــــد!


  امـروز بـه " آنـهـايـي" مـي انـديـشـم
کـه روي "شـانـه هـايـم" گـريـه کـردنـد ....
و نـوبـت "مـن" کـه شـد،
"شانه "خالي کردند !

90/11/08| 12:18 | Hassan||


 چنــــد روز است دائم به زیر دلت فکــــرمیکنم

خوشی ها دقیقـــــاً کجایش زدنـــــد

که راحت قیدِ همه چیز را زدی ...!

90/10/28| 11:57 | Hassan||


براے بـودن هيــچ کـس التمـ ـاس نمـے کـنم

کسـے که بخـواهـد مـے ماند

نخـواهـد مـے رود . .


90/10/21| 13:41 | Hassan||

  مردي سوار بر تاکسي به ايستگاه قطار مي رفت. وقتي به مقصد رسيد،

  ده دلار بيشتر به راننده داد و از او خواست وقتي قطار حرکت کرد برايش دست تکان دهد!


90/10/17| 17:47 | Hassan||


 خوشــبختي هايم را
با عجله در ســرنوشــتم نوشته بودند
بد خط بود ،
روزگــار آنها را نتوانست بخواند ... !


90/10/10| 22:8 | Hassan||


 کسي دستــهايت را نمي گيرد

در جيبــــت بـــگذارشان...شايد

خاطره اي ته جيبت مانده باشد

که هنوز گرم است....


90/10/09| 21:40 | Hassan||


 خيالم باطل بود ;
آغوشش را به يادِ ديگري به روي من گشوده بود...


90/10/04| 1:27 | Hassan||

مے ترسـم از اينـکهـ

روزے

يکــ جـايے

من و تـو

خيلے دور از هـم

شبــ و روز در آغـوش يکــ غريبهـ

بے قـرار هـم باشيـم . . .


90/10/01| 18:23 | Hassan||


 

هے کـافهـ چے!

دستـور بـده سيـگـار برايـم بيـاورنـد

مشروبــ هـم...

زن هاے هـرزه را هـم دور ميـزم جمـع کـن

شايـد غيـرتے شـد و برگشـتــ . . .


90/09/29| 1:4 | Hassan||

 

 
خواب هايِ خوب و بــد زيــاد مي بيـنم...!

و هَر شـب،

تـو نـزديک هَمــان خـوابِ خوبــم هستي؛

فــکر مي کنـم،

تــا خوشبـختيم!


يـک غَلـت ديــگر مانده،

و ايـن غَلتــــهاي لعـنتي مـن را؛

از خواب بيدار ميکنـند هَـر شب...!

90/09/28| 1:10 | Hassan||


شب ها خوابم نمي برد بي تو...

بدنم زيادي به دست هات عادت کرده لعنتي...!

تو...توي ِ کدام آغوشي...؟


90/09/25| 0:3 | Hassan||


     دير ميفهميم ک بهترين روزهاي عمران آن هايي بود ک آرزو داشتيم

     زود بگذرد


90/09/22| 20:59 | Hassan||


      سرزميني ک در آن دويدن سهم کساني است ک نميرسند

      و رسيدن سهم کساني است ک نمي دوند

      سرزمين بدي است...

90/09/22| 20:58 | Hassan||


  
   فلسفه ي الاکلنگ اثبات بزرگي کسي است ک فرو مي نشيند

   تا ديگري پرواز کند

90/09/22| 20:58 | Hassan||


   راننده تاکسی اسکناس و ازم گرفت

   پرسید یه نفری؟؟

   مکثی کردم و گفتم خیلی وقته

90/09/18| 22:7 | Hassan||

 

   کاش بوديم آن زمان کاري کنيم
   از تو و طفلان تو ياري کنيم
   کاش ما هم کربلايي مي شديم
   در رکاب تو فدايي مي شديم

                                      السلام علیک یا ابا عبدالله

90/09/13| 22:57 | Hassan||



   ضربه ي آخر را "خدايم" زد...
   آن زمان که براي رفتنت استخاره کردي و خوب آمد

90/09/11| 11:40 | Hassan||


   مانند پلي بودم براي عبورت
   به فکر تخريب من نباش
   رسيدي دست تکان بده من خود فرو ميريزم

90/09/11| 11:39 | Hassan||



   دست به صورتم نزن
   ميترسم بيفتد نقاب خنداني که بر چهره دارم!

90/09/11| 11:39 | Hassan||

   امروز هم گذشت

   .

   .

   .

   .

   يک برگ ديگر از تقويم عمرم را پاره مي کنم
   امروز هم گذشت
   با مرور خاطرات ديروز
   با غم نبودنت..و سکوتي سنگين
   و من شتابان در پي زمان بي هدف
   فقط ميروم ..فقط ميدوم
   ياسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
   گرمي مهر تو را ميخواهند
   غنچه هاي باغ هم ديگر بهانه ميگيرند
   ميان کوچه هاي تاريک غربت و تنهايي
   صداي قدمهايت را مي شنوم اما تو نيستي
   فقط صدايي مبهم
   قول داده بودي برايم سيب بياوري
   سيب سرخ خورشيد
   سيب سرخ اميد
   يادت هست؟؟؟
   و رفتي و خورشيد را هم بردي
   و من در اين کوچه هاي تنگ و تاريک
   سرگردانم و منتظر
   برگي از زندگي ام را ورق ميزنم
   امروز به پايان دفترم نزديکم

90/09/05| 12:20 | Hassan||

 گاهــــي . . .

 يکــ نگاهـِ ســ ــ ـــرد . . .

 رويِ زمستــــــان را هــم کــ ــم مي کنــــد . . .

90/09/05| 11:25 | Hassan||

  

   پرنده لب تنگ ماهي نشسته بود به ماهي نگاه ميكرد و ميگفت:

   سقف قفست شكسته چرا پرواز نميكني؟!

90/07/12| 23:35 | Hassan||

 

   پرسید خدا را چقدر شناختی؟

   گفتم:آنقدر که هر چه خواستم نشد ولی هر چه خواست شد.

90/05/31| 14:45 | Hassan||

شب عروسيه، آخره شبه ، خيلي سر و صدا هست. ميگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه

هر چي منتظرشدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسيمه پشت در راه ميره داره از نگراني و

ناراحتي ديوونه مي شه. مامان باباي دختره پشت در داد ميزنند: مريم ، دخترم ، در را باز کن.

مريم جان سالمي ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمياره با هرمصيبتي شده در رو مي شکنه ميرند تو.

مريم ناز مامان بابا مثل يه عروسک زيبا کف اتاق خوابيده. لباس قشنگ عروسيش با خون يکي شده ،

ولي رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به اين صحنه نگاه مي کنند. کنار دست مريم يه کاغذ هست،

يه کاغذي که با خون يکي شده. باباي مريم ميره جلو هنوزم چيزي را که ميبينه باور نمي کنه، با

دستايي لرزان کاغذ را بر ميداره، بازش مي کنه و مي خونه :

.

سلام عزيزم. دارم برات نامه مي نويسم. آخرين نامه ي زندگيمو. آخه اينجا آخر خط زندگيمه.

کاش منو تو لباس عروسي مي ديدي. مگه نه اينکه هميشه آرزوت همين بود؟!

علي جان دارم ميرم. دارم ميرم که بدوني تا آخرش روحرفام ايستادم. مي بيني علي بازم تونستم

باهات حرف بزنم. ديدي بهت گفتم باز هم با هم حرف مي زنيم. ولي کاش منم حرفاي تو را مي شنيدم.

دارم ميرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردي، يادته؟! گفتم يا تو يا مرگ، تو هم گفتي ، يادته؟!

علي تو اينجا نيستي، من تو لباس عروسم ولي تو کجايي؟! داماد قلبم تويي، چرا کنارم نمياي؟!

کاش بودي مي ديدي مريمت چطوري داره لباس عروسيشو با خون رگش رنگ مي کنه. کاش بودي و

مي ديدي مريمت تا آخرش روحرفاش موند. علي مريمت داره ميره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.

حالا که چشمام دارند سياهي ميرند، حالا که همه بدنم داره مي لرزه ، همه زندگيم مثل يه سريال از جلوي چشمام

ميگذره. روزي که نگاهم تو نگاهت گره خورد، يادته؟!

روزي که دلامون لرزيد، يادته؟! روزاي خوب عاشقيمون، يادته؟! نقشه هاي آيندمون، يادته؟!

علي من يادمه، يادمه چطور بزرگترهامون، همونهايي که همه زندگيشون بوديم پا روي قلب هردومون گذاشتند.

يادمه روزي که بابات ازخونه پرتت کرد بيرون که اگه دوستش داري تنها برو سراغش.

يادمه روزي که بابام خوابوند زير گوشت که ديگه حق نداري اسمشو بياري. يادته اون روز چقدر گريه کردم،

تواشکامو پاک کردي و گفتي گريه مي کني چشمات قشنگتر مي شه! مي گفتي که من بخندم.

علي حالا بيا ببين چشمام به اندازه کافي قشنگ شده يا بازم گريه کنم. هنوز يادمه روزي که بابات فرستادت

شهر غريب که چشمات تو چشماي من نيافته ولي نمي دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام.

روزي که بابام ما را از شهر و ديار آواره کرد چون من دل به عشقي داده بودم که دستاش خالي بود که

واسه آينده ام پول نداشت ولي نمي دونست آرزوهاي من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل مي کنم.

هنوزم رو حرفم هستم يا تو يا مرگ. پامو از اين اتاق بزارم بيرون ديگه مال تونيستم ديگه تو را ندارم.

نمي تونم ببينم بجاي دستاي گرم تو ، دستاي يخ زده ي غريبه ايي تو دستام باشه. همين جا تمومش مي کنم.

واسه مردن ديگه از بابام اجازه نمي خوام. واي علي کاش بودي مي ديدي رنگ قرمز خون با رنگ سفيد

لباس عروس چقدر بهم ميان! عزيزم ديگه ناي نوشتن ندارم. دلم برات خيلي تنگ شده. مي خوام ببينمت.

دستم مي لرزه. طرح چشمات پيشه رومه. دستمو بگير. منم باهات ميام ….
پدر مريم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالاي سر جنازه ي دختر قشنگش ايستاده و گريه مي کنه.

سرشو بر گردوند که به جمعيت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکي تو سرش شده که توي چهار چوب

در يه قامت آشنا مي بينه. آره پدر علي بود، اونم يه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک

يکي شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهي که خيلي حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و

بهم نگاه کردند سکوتي که فرياد دردهاشون بود. پدر علي هم اومده بود نامه ي پسرشو برسونه بدست مريم اومده بود

که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولي دير رسيده بود. حالا همه چيز تمام شده بود و کتاب عشق علي و مريم بسته

شده. حالا ديگه دو تا قلب نادم و پشيمون دو پدر مونده و اشکاي سرد دو مادر و يه دل داغ ديده

از يه داماد نگون بخت! مابقي هر چي مونده گذر زمانه و آينده و باز هم اشتباهاتي که فرصتي واسه

جبران پيدا نمي کنند..
90/01/29| 3:3 | Hassan||

 

اینک در غم تنهایی نشسته ام و اشک میریزم و لحظه هلیم تلخ ترین

لحظه هاست.هنوز هم عاشقم هنوز هم دلم با توست

اگر تو نیستی یاد و خاطرات با تو بودن هر روز برایم تکرار می شود

و غم از دست دادنت دلم را بیشتر میسوزاند...لحظه ای برگرد و خاطره ی با هم بودنمان را

نیز با خود ببرکه یاد آنها بد جور دلم را میسوزاند!!!

89/04/03| 18:57 | Hassan||

Design by KHanOomi